...شب های روشن...

اینجا ازهدفم و تلاشم برای رفتن به آلمان مینویسم

تبلیغات تبلیغات

آخرین عنوان

چقدر عجیبه که خواهرم و مادرم را هنوز با 34 سال سن نشناخته ام.... فقط می‌گویم راحت خودت را برو... همین... دلت برای خودت بسوزد... همین هضم امروز خیلی خیلی خیلی سنگینه... شاید اومدم توضیح دادم... خسته و سنگینم که دوباره بیاد بیاورم.... خانه سیراز فضیلتتت چشمهای عجیب فاطمه و دلم برایش سوخت توهین دعوا ارمنستان شیرین گریه صدرااا دیگر برایم مهم نیست تنهایی و مغز عجیب ننه هرچی لایق خودم را کنار کشیدم تا الان هرچی کاظم گفته درسته دلم برای نگاه آرمین و صدای امیرمحمد
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها